گزارشی از وضعیت زندان مرکزی سنندج و چگونگی محل نهگداری زندانیان این زندان در فصل سرما

با شدت گرفتن سرما و شیوع بیماریهای سرماخودگی، بیشتر زندانیان زندان مرکزی سنندج بر اثر هوای سرد که بیشتر وقتها زیر صفر می باشد و نبود وسایل گرمایی و بی توجهی مسئولین این زندان به وضع زندانیان، بخصوص در بندهای دو و یک که بیشتر زندانی های این بندها زندانیان سیاسی و مدنی هستند، دچار بیماری های گوناگونی شده اند. 

اعضای کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی در گزارشی که تهیه کرده است، از وضعیت بسیار نامناسب عده ای از زندانیان در زندان سنندج خبر داده است. زندانیان دو بند مذکور در دوران بازجویی ها در بازداشتگاهای اطلاعات با بی رحمی کامل شکنجه شده اند که آثار این شکنجه ها و شکستگی ا روی بدن اغلب زندانیان سیاسی باقی مانده است. 

با توجهه به حساس بودن این زندان چه از نظر تعداد زندانیان سیاسی و عقیدتی و اینکه میتوان گفت این زندان مرکز نگهداری بیشترین فعالین در بند کورد میباشد. و در این چند سال اخیر همواره بیشترین اخبار زندانیان کورد را در دربر داشته و از همه مهمتر بعد از این گزارش تا کنون نه اینکه این زندان و بندهای آن هیچ تغییری روبه بهبود نکرده است بلکه خیلی بدتر از قبل شده است و جو زندان مرکزی سنندج کماکان مملوء از فشار و رفتارهای سلیقه ای با زندانیان سیاسی و عقیدتی میباشد.

زندان سنندج به طور كلی از 11 بند تشكیل شده است، بند 2و3 معمولا محل نگهداری معتادین و مكانی است برای تنبیه كسانی كه خلاف زندان داشته یا تمرد از دستور نمایند.این بندها به نسبت وضعیت مناسبی دارد و به اصطلاح ،مجرمانی که مرتکب جرایم سبك شدهاند،در آن نگهداری می شوند. بند 5 معمولا محل نگهداری جرم های سنگین و كسانی است كه مرتكب قتل شده اند. 

زندانیان كم سن وسال در بند 6 كه معروف به بند جوانان است به سر می برند. قرنطینه بند 7 و مختص به كسانی است كه تازه وارد زندان می شوند و باید مدتی را در آنجا به سر برند كه وضعیتی به مراتب دهشناك دارد. بند 8 محل نگهداری نظامیانی است كه مرتكب جرمی شده اند و به بند نظام معروف است.

بند 9 محل نگهداری زندانیان زن و دو بند باقی مانده نیز یكی معروف به بند پاك یك است كه به ظاهر زندانیانی را در بر می گیرد كه وضعیت سالمی داشته و بند پاك 2 كه بیشتر اتهامشان سیاسی است را شامل می شود و به بند سیاسی معروف است. 

هر چند كه بعضی از متهمین سیاسی در بند های دیگری كه ذكر شد نیز نگهداری می شوند.

علاوه بر قسمت اداری چند دخمه دیگر هم در قسمتی از زندان وجود دارد كه معروف به انفرادی است.

نباید اینگونه تداعی شود كه شمارش این بندها به معنای تفكیك و نگهداری زندانیان به نسبت جرم و بزه ارتكابی است. بندها معروف به عباراتی هستند كه ذكر شد اما محتوای آن تركیبی از مجرمین مختلفی است كه محل تردد آنها بجز بندهای قرنطینه و پاك یك، مشترك و همزمان است. از مجموع این بندها 4 بند آن به صورت سالن و مابقی از چندین اتاق تشكیل شده اند. 

این گزارش که قسمتی از آن قبلا توسط ستاد مرکزی کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی تهیه و منتشر شده و از طرفی دیگر به منظور عدم طولانی شدن متن تنها به شرح وضعیت شكلی بند پاك 2 و بند 4 كه به صورت اتاقی و نسبت به سایر بندها و ضعیت مناسب تری دارد اشاره میشود. 

بند پاك 2 سالن مانند و حدود تقریبی آن 7 متر عرض در 17 متر طول می باشد. در انتهای بند نمازخانه كه یك اتاق كوچك است و سرویس بهداشتی وجود دارد. با اینكه كل موجودی تخت های بند، 47 تخت است برای كل زندانیان موجود در این بند یك دوش حمام، 3 دستشویی و 2 شیر آب برای شستن ظروف و البسه وجود دارد.

برای مجموع زندانیان این بند یك گوشی تلفن در نظر گرفته شده كه هر نفر در روز تنها 4 دقیقه فرصت مكالمه فقط با شماره هایی دارد كه توسط شخص معینی گرفته می شود و در دفتر مخصوصی ثبت و بایگانی می گردد. برای كل زندانیان این بند یك هواخوری به ابعاد 6×17 متر وجود دارد. 

نباید كتمان كرد كه وضعیت مورد اشاره بند پاك 2 بهتر از سایر بندهای زندان است و چه بسا زندانیانی وجود دارند كه به خاطر انتقالشان به این بند حاضر به چاپلوسی در برابر زندانبانان هستند و حتی پیشنهاد وقیحانه زندان بانان مبنی بر كنترل رفتار زندانیان سیاسی در قبال انتقال آنها به بند سیاسی ها را می پذیرند.

بند 4 نیز از 6 اتاق حدودا 4×3 و یك نمازخانه در انتهای بند تشكیل شده است و در هر اتاق 9 تخت وجود دارد كه یكی از تختها به محلی برای نگهداری ظروف و وسائل عمومی اختصاص یافته و در واقع 8 تخت آن قابل استفاده است، در نمازخانه نیز حدود 20 تخت تعبیه شده است كه در مجموع 68 تخت وجود دارد .

هر چند كه ظرفیت قانونی بند 4 بر اساس تختهای هر اتاق 48 نفر است به صورت تقریبی در هر اتاق 8 نفر روی تخت 5 نفر كف اتاق و 2 تا 3 نفر نیز داخل كریدور و نماز خانه می خوابند . 

جرم این افراد از مواردی همچون قتل و سرقت و تجاوز به عنف تا مهریه و چك و تصادف و سیاسی را شامل می شود . كل زندانیان موجود در بند 4 از یك دوش حمام،3 دستشویی و 3 شیر آب برای شستن ظرف و لباس استفاده می كنند . بهجز شیر حمام كه سرد و گرم است شیرهای آب موجود در دستشویی و روشویی فقط آب سرد دارد كه در فصل سرمای سنندج معمولاً زندانیان شستن لباس و صورت را با انتظاری چند روزه تا هنگام نوبت حمامشان به تاخیر می اندازند .

برای كل زندانیان این بند نیز یك گوشی تلفن وجود دارد كه مثل سایر بند ها تنها فرصتی 4 دقیقه ای در روز به هر نفر جهت تماس با خانواده و آشنایان داده می شود. اسفناكتر از كل این موارد هوا خوری این بند است. بند 4 و5 مشتركاً دارای یك هوا خوری می باشد بهجز بند نظام كه چند سالی ساخته شده است،وضعیت نگه داری سایر زندانیان در سایر بند ها به مراتب بدتر از این دو بند است . 

هر چند كه چند دوش دیگر نیز در حمام عمومی زندان وجود دارد اما به علت استفاده عمومی زندانیان و ترس از انتقال بیماری معمولاً كمتر ازآن استفاده می شود . كلیه بند ها و قسمتهای مختلف زندان مجهز به دوربین های مدار بسته و بعضی بند ها از نعمت وجود دوربین هایی با قدرت زوم بالا و شنود برخوردار است. 

وضعیت غذا بسیار تاسف بار و از لحاظ كمی و كیفی مطلقاً جوابگوی نیازهای غذایی زندانیان نیست و فاقد ارزش غذایی است. دستیابی زندانیان به مواد مخدر و قرص های روان گردان در داخل زندان به حدی آسان است كه بعضی از زندانیانی كه سالم وارد زندان شده اند به زعم خود و برای رهایی از تحمل فشار حبس به استفاده از این مواد روی می آورند، این افراد جدای از تعداد فراوان مجرمینی هستند كه آلوده به این مواد وارد زندان می شوند . 

عدم تفكیك جرائم و نگه داری فله ای و مخلوط زندانیان خطرات جدی و جبران ناپذیر روحی و جسمی را متوجه آنان نموده است ، حتی در بعضی موارد تهدید امنیت جانی زندانیان از جانب مجرمین خطرناك ، قاتلین و اوباش در حد ضرب و شتم های منجر به بی هوشی نیز مشاهده شده است. برنامه ی صدور اجازه ی مرخصی به زندانیان نامرتب و فاقد هیچگونه اصول خاصی است.

در این میان مرخصی به زندانیان سیاسی،حق آنها در استفاده از مواد قانونی همچون ماده 38 (عفو مشروط)، استفاده از حق قانونی تفكیك جرم و محل نگه داری مناسب ، انتقال بی مورد زندانیان سیاسی از زندان عمومی به انفرادی های اطلاعات ، استفاده بیشتر از ملاقات حضوری با خانواده،استفاده دلخواه و مناسبتر از تلفن،نشریات و وسایل صوتی نادیده گرفته می شود. وضعیت قضایی پرونده زندانیان و مخصوصاً متهمین سیاسی حكایت از ناعدالتیهایی دارد كه خود داستان مفصل دیگری است.

وضعیت زندانیان سیاسی و عقیدتی این زندان روز به روز رو به وخامت گذاشته که اوضاع از این قرار استدر حالی که بر طبق قوانین خود جمهوری اسلامی زندانیان جرایم خواص باید به صورت مجزا نگهداری شوند، در زندان مرکزی سنندج زندانیان سیاسی در کنار افراد اوباش تحت خطرناکترین شرایط نگهداری می شوند.

انواع مواد مخدر به راحتی در زندان سنندج خرید و فروش می شود. هر روز دهها تن از افراد اوباش به این زندان آورده می شوند، چیزی به اسم حقوق زندانی در زندان سنندج وجود ندارد،از سویی دیگر زندانیانی هستند که حامل بیماری و ویروس های خطرناک از قبیل هپاتیت و مریضهای دیگر هستند 

ستاد مرکزی كمپين دفاع از زندانيان سياسي و مدني ، ضمن تاکید دوباره نسبت به‌ تداوم بی توجهه سازمان زندانهای ایران نسبت به رسیدگی و توجهه هر بیشتر این ارگان به زندان مرکزی سنندج و وضعیت بد نگهداری زندانیان این زندان و رفتارهای غیر قانونی در قبال کل زندانیان و بخصوص زندانیان سیاسی و عقیدتی اعتراض کرده‌ و نهادهای داخلی و بین المللی مدافع حقوق بشر برای حمایت و توجهه هر بیشتر این نهادها را به وضعیت بد نگهداری کل زندانیان زندان مرکزی سنندج جلب میکند. 

ستاد مرکزی كمپين دفاع از زندانيان سياسي و مدني

Tuesday, March 27, 2012




بعد از پیروزی انقلاب، هنگامی که معاون نخست وزیر در امور انقلاب بودم، یک شورای 5 نفره را مسئول نظارت و حفاظت از ساختمان مرکزی ساواک نمودم، که عبارت بودند از: آقایان مهندس نژاد حسینیان، مهندس باقر ذهبیون،
 مهندس مجید حداد عادل، مهندس عبدالعلی بازرگان و آقای آنتظاری.
یک روز، هیئت، پرونده قطوری برای من آورد که حاوی اسامی روحانیونی بود که مستقیما از نخست وزیری -ساواک- پول می گرفتند.
در آن پرونده، فهرستی بود از کسانی که در آخرین تاسوعا و عاشورای حسینی قبل از انقلاب نیز، هفت میلیون تومان به ارزش سال 1357، برای توزیع در میان آنان پرداخت شده بود. من که معتقد به افشاگری، آنهم در آن شرایط نبودم و هنوز هم نیستم، آن پرونده را بدون این که اجازه بدهم از آن روی آن کسی کپی بردارد، به خدمت رهبر انقلاب (آقای خمین) بردم و دادم تا خود ایشان هر طور صلاح و مقتضی می دانند، عمل کنند. امام نیز، پرونده را گرفت و زیر تشک خود قائم کرد....
ابراهیم یزدی
روزنامه جامعه. شماره 81
دوازده خرداد 1377
L

Friday, March 23, 2012


Ali RasOli's Photos
قابل توجه کسانی که به انگلها وجنایتکارن اصلاح طلب چشم دوختن.(این مطلب رو بخونن)
از ناسیونالیسم کرد کراوات قرمز گرفته تا جوجه لیبرالها.

دختران جوان حامی میرحسین موسوی بخوانند

در تمام سالهای پس از انقلاب ۵۷ و به خصوص در دهه ی شصت در زندانهای جمهوری اسلامی دختران بین ۱۴ تا ۲۸ سال وجود داشتند که محکوم به محاربه و عناد با نظام مقدس جمهوری اسلامی بودند. این دختران نیز باید همچون ده ها هزار زندانی سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در طول آن دوران دهشتناک اعدام می شدند اما از نظر روحانیون و نیروهای در قدرت نظام مشکلی جدی در سر راه قتل عام آنان وجود داشت! طبق احادیثی نقل شده از پیامبر اسلام و امامان شیعه دختران باکره در صورت کشته شدن _ حتی اگر مرتکب گناهان نابخشودنی نیز باشند _ به بهشت می روند و قاضیان شرع، نیروهای حزب الهی، پاسداران و دیگر مدیران در قدرت چنان عداوت و کینه ای نسبت به مخالفان خود و دگر اندیشان داشتند که حتی حاضر نبودند پس از ماهها زندان انفرادی و شکنجه و سالها زندان، قربانیان جنایات آنها پس از اعدام با طناب دار و یا تیرباران شدن به بهشت بروند!!!
دشمنان اسلام، ولایت فقیه و نظام مقدس جمهوری اسلامی باید شدیدترین سختیها و زجرها را در دنیا و آخرت تحمل می کردند و باید راهکاری اتخاذ میشد که حتی این دختران ۱۴ تا ۲۸ ساله ی باکره نیز پس از نهایت شکنجه و آزار در این دنیا و در زندانهای جمهوری اسلامی طعم عذاب آخرت را نیز می چشیدند بنابر این عالمان حوزه و روحانیون تزار اول حکومت عقل خود را روی هم گذاشته و راهکاری برای حل این مشکل پیدا کردند.
دختران مبارز باکره بدون رضایت خودشان و به زور و اجبار به عقد پاسداران و بازجوهای زندان در آمده و پس از تجاوز وحشیانه به آنان و گرفتن بکارتشان به پای طناب دار یا تیرک اعدام برده شدند تا از عذاب دنیوی راهی عذاب اخروی شوند.
در آن سالها رسم بود که وقتی زندانیان سیاسی را اعدام می کردند پاسداری به درب منزل اعدامی میرفت و ساک وسایل او را تحویل خانواده اش میداد. تحویل ساک زندانی یعنی اعدام. خانوده ی زندانیان سیاسی دیگر این را می دانستند و به محض دیدن ساک وسایل عزیزان خود می فهمیدند که وی را دار زده و یا تیرباران کرده اند. کم کم اتفاق جدیدی افتاد. اتفاقی تکان دهنده و باورنکردنی. پاسدارانی که به درب منزل دختران اعدامی می رفتند به جز ساک وسایل یک جعبه شیرینی و اندکی پول خرد هم به مادر یا پدر دختر تحویل می دادند. ساک نشانه ی اعدام بود و شیرینی نشان یک تجاوز شنیع به دختر و پول خرد به عنوان مهریه دختر اعدامی بود و آن پاسدار با نیش بازش همسر زوری (تجاوز کننده به دختر)!!!
با شنیدن این حقایق مو بر تن انسان سیخ می شود. این واقعیت چنان دردناک و غیرانسانی است که به هر انسان بی خبری عرضه می شود او را دچار شک کرده و عاملان این جنایت هولناک و غیر بشری را مسلما در رده ی حیوانات و حتی پائین تر از آن قرار می دهد. این واقعیت وقتی شوکه کننده تر و دلخراش تر می شود که کسانی که از این وقایع بی خبرند مطلع می شوند که جانیان دیروز _ نیم بیشتر عاملان تجاوز به دختران مبارز _ اصلاح طلبان امروز هستند و نوجوانان، جوانان و دانشجویان بی خبر از همه جا برای آنان دست می زنند و هورا می کشند و به آنان دل بسته اند تا برایشان آزادی های اولیه حقوق بشری و برابری زن و مرد و … به ارمغان آورند.
هنگامی که طرفداران جوان میرحسین موسوی با ناباوری به مطالبی درباره ی نقش میرحسین موسوی در کشتارهای دسته جمعی زندانیان سیاسی روبه رو می شوند با ترس، تردید و دلهره روی خود را به سوی طرفداران مسن تر و اصلاح طلبان می گرداندند تا بلکه آنها را از این کابوس وحشتناک بیرون بیاورند و به آنها بگویند و دلگرمی دهند که این حرفها حقیقت ندارد. اصلاح طلبان هم با ذکر این نکته که میرحسن موسوی در دهه ی شصت _ یعنی دهه ی کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی _ نخست وزیر بوده است و بازداشتها، بازجویی، شکنجه، زندان، محاکمات و اعدامها مربوط به قوه ی قضائیه بوده است جوانان را آرام کرده و این جمله ی تاسف بار را بر سر زبانها انداختند که موسوی نقش در کشتارهای دهه ی شصت نداشته است.
تاریخ فریب نمی خورد
جوانان ایران حق دارند که ندانند. سی سال سانسور و سرکوب آزادی، سی سال توقیف قلم و اندیشه، سی سال کشتار دگر اندیشان و مبارزان واقعی آزادی هیچ امکانی برای انتقال گسترده ی حقایق به نوجوانان و جوانان ما نداده است. از همه بدتر اینکه در نبود قهرمانان واقعی عرصه مبارزات اجتماعی و سیاسی و در نبود دگراندیشان معتقد به آزادی کسانی قدم جلو گذاشته و به نام آزادی و اصلاح طلبی میدان را در دست گرفته و جوانان بی اطلاع را می فریبند و نقش موسوی در کشتارهای دهه ی شصت را انکار می کنند که خود بازجوی دیروز، سپاهی دیروز، زندان بان دیروز، شگنجه گر دیروز و …هستند.
دختران جوان ایران با دستبندهای سبز و عکس موسوی در خیابانها راه می روند و دست می زنند و فریاد می کشند و حتی لحظه ای به حال آن دختران مبارزی که دستها و پاهایاشان را به تخت های زندان می بستند و به آنها تجاوز می کردند فکر نمی کنند.
من صدای جیغ های دلخراش آن دختران را که در سلولهای زندانهای سراسر ایران می پیچید را اکنون از گلوی دخترانی می شنوم که در خیابانها برای موسوی فریاد می کشند. آن دختران مبارزان حرفه ای و با اراده ای بودند که منابع تئوریک فلسفی _ سیاسی _ اقتصادی می خواندند و به صورت تشکیلاتی برای نیل به یک هدف می جنگیدند و اینها دخترانی که برای یافتن «چرا» های بی پایان خود سرگردانید. آنها دخترانی بودند که با کابل برق شلاقشان می زدند و از پا از پنکه های سقفی آویزان می کردند و می تاباندند و اینها دخترانی هستند که از ترس گشتهای ارشاد و پلیس امنیت اجتماعی در هنگام راه رفتن معمولی در خیابانها هم دلهره دارند. آنها دخترانی بودند که اطوی داغ بر بدنشان می گذاشتند و زیر مشت و لگد بازجوها و زندانبانان خرد و کبود می شدند و اینها دخترانی هستند که هر یک به نوعی قربانیان حشونت این حکومت مردسالار هستند. آنها دخترانی بودند که زیر شکنجه با جریان برق و در هنگام تجاوز پاسداران جیغ می کشیدند اینها دخترانی هستند که برای میرحسین موسوی در خیابان جیغ می کشند. با شما هستم دختران با دستبند سبز در خیابان! آیا به مظلومیت و تنهایی آن دختران و زنان ابر مبارز در بند اندیشیده اید؟ به زخم هایشان؟ به دردهایشان؟ به تنهایی های سرد و تمام نشدنیشان در سلولهای تنگ و تاریک انفرادی؟ شما به آنها می اندیشید؟ شما به قصابان و سلاخان آن شیر زنان و دختران اندیشیده اید؟ شما برای عاملان جنایتی که بر آن زنان و دختران تحمیل شد دست می زنید و هورا میکشید. هم او که حتی اندکی بیرون ریخته شدن موی شما را از زیر روسری ها و خنده های شما را هم تحمل نمی کند و در جواب تمام دست زدن ها و هورا کشیدن های شما در ورزشگاه ۱۲ هزار نفری آزادی نسبت به شما چنان موضع میگیرد که گویی نسبت به فاحشگان اجیر شده برای یک تخریب!!! برنامه ریزی شده موضع می گیرد.
دختران زیادی را دیده ام که می گویند محال است موسوی در این کشتارها دست داشته باشد. خاتمی از او حمایت می کند و آقای خاتمی که رهبر معنوی اصلاحات است و ممکن نیست از یک جنایتکار دفاع کند و ….
سوالی کوتاه آرامششان را به هم می ریزد
خاتمی را قبل از سال ۷۵ هم می شناختید؟
آنانکه جواب این سوال را می دانند مقصرند نه شما که نمی دانید. آنها که از آن جنایات باخبرند مقصرند نه شما که نمی دانید. کسی چیزی را از کسی نمی داند بازخواست نمی کند. ما خود را بازخواست می کنیم. ما که نگفتیم و کوتاهی کردیم. ما که اندیشیدم چیزی را که خود می دانیم باید همه بدانند. آنچه که در پائین تر خواهد آمد گوشه هایی کوچک از واقعیت بزرگی هستند که ما باید به آنان که نمی دانند می گفتیم.
جمهوری اسلای ایران از بدو روی کار آمدن خود دست به چند سری کشتار زد:
۱- کشتار آغاز انقلاب, سال های ۵٨-۱٣۵۷:
کشتار این سال ها اکثرا” مسولین رژیم پهلوی را در بر گرفت. نخست وزیر, وزیران, فرماندهان ارتش و نیروی انتطامی و امنیتی (اطلاعاتی) و بسیاری از مسولین , کارکنان و وابستگان به دربار و دوایر کشوری و لشکری قربانیان این کشتار بودند.
حکومت اسلامی در این سال ها تعدادی از بهاییان ودیگر مسلمانان مخالف حکومت اسلامی رانیز اعدام کرد.
در این سال ها حکومت اسلامی در یورش به کردستان و ترکمن صحرا تعدادی از مخالفان سیاسی و عقیدتی خود را اعدام کرد, و یا به قتل رساند. در مورد تعداد دگراندیشان به قتل رسیده به دست حکومت اسلامی در این دوره آمار دقیقی در دست نیست , گمان زده می شود صدها دگراندیش در این دوره اعدام , و یا به اشکال گوناگون به قتل رسیدند.
علاوه بر کشتار دگراندیشان, حکومت اسلامی تعداد قابل ملاحظه ای از قربانیان بی سوادی, بیکاری و فقر, به ویژه معتادان و خودفروشان را اعدام کرد , و یا به طرز فجیعی به قتل رساند.
۲- کشتار سال های ۶۲-۱٣۶۰:
حکومت اسلامی در این سال ها هزاران تن از مخالفان سیاسی و عقیدنی خود را اعدام کرد, و یا به اشکال مختلف به قتل رساند. رهبران , اعضا و هوادران سازمان ها ی چپ گرا از دم تیغ گذشتند و ابعاد فاجعه چنان وسیع بود که حتی به روزنامه های رسمی حکومت نیز کشیده شد. به نوشته ی روزنامه های حکومتی تنها دریک روز در تیرماه سال ۱٣۶۰ , بیش از ٣۰۰ نفر در اوین اعدام شدند , که در میان آنان جوانان زیر ۱٨سال نیز وجود داشتند. فعالان سیاسی، فعالان حقوق بشر و پیگیران پرونده ی جنایات جمهوری اسلامی قربانیان این سال ها را ده ها هزار نفر اعلام کرده اند.
٣- کشتار بزرگ تابستان سال ۱٣۶۷.
با وخامت وضعیت ایران در جنگ با عراق و بعد از عملیات موسوم به فروغ جاویدان توسط سازمان مجاهدین خلق ایران در غرب کشور آیت الله خمینی فتوایی به شرح زیر داد:
«… کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رأی اکثریت آقایان حجه الاسلام نیری… (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماینده ای از وزارت اطلاعات می باشد. … در زندان های مرکز استان کشور رأی اکثریت آقایان قاضی شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد، رحم بر محاربین ساده اندیشی است… آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند [اشدًا علی الکفار] باشند و…»
در طول ۲ ماه مرداد و شهریور این سال زندانیان سیاسی و عقیدتی, مجاهد و غیر مجاهد ، در محاکماتی ۲ تا ٣ دقیقه ای که در آن ها یک روحانی نقش دادستان , قاضی و وکیل مدافع را بازی می کرد , محکوم و دسته دسته به دار آویخته شدند.
۴- کشتار در خارج از کشور
طی سی سال گذشته حکومت اسلامی حداقل ۷۰ تن از دگراندیشان, روشنفکران و مخالفان سیاسی و عقیدتی اش را در خارج از ایران ,به ویژه در اروپا به طرز فجیع به قتل رساند و فقط در منطقه کردستان کشور عراق نیز در فاصله سال های ۱۹۹۱ تا۱۹۹۷ بیش از ۲۱۰ تن از افراد اپوزیسیون حکومت اسلامی ترور شدند.
۵- قتل های زنجیره ای
قتل های زنجیره ای که در آن ها حداقل ۱۳۳ نفر (ثبت شده) به قتل رسیدند با هدف ایجاد فضای وحشت و ارعاب در جامعه , بویژه در جامعه روشنفکری ایران آغاز شد. این قتل ها از آذر ماه سال ۱٣۶۷آغاز و در آذر ماه ۱٣۷۷ با انعکاس خبر پنج قتل سیاسی _ یعنی داریوش فروهر( رهبر حزب ملت ایران) و همسرش پروانه فروهر, محمد مختاری ( شاعر , پژوهشگرو عضو کانون نویسندگان ایران), محمد جعفر پوینده ( نویسنده و پژوهشگر)، مجید شریف (مترجم و نویسنده) _ در روزنامه های علنی شد.
کشتارهای دسته جمعی زندانیان سیاسی در دهه ی شصت به دلیل ابعاد فاجعه، شکنجه های قرون وسطایی زندانیان و دادگاه های چند ثانیه ای و چند دقیقه ای و دفن اعدامیان در گورهای بی نام و نشان و یا دسته جمعی همواره مورد توجه ویژه ای بوده است. در طول سالهای دهه ی شصت میرحسین موسوی نخست وزیر جمهوری اسلامی و فرد شماره ی سه نظام بوده است و بی چون و چرا «حداقل» در جریان این کشتارهای وسیع بوده است. علی رغم آقای منتظری «قائم مقام سابق رهبری» که پس از سالها علنا نسبت به این کشتارها موضع گیری کرده و آنرا محکوم کرده است هیچ یک از اصلاح طلبان و روزنامه نگاران در دوره ی ۸ ساله ی اصلاحات به آن نپرداخته و اکنون نیز میر حسین موسوی که پس از بیست سال غیبت از صحنه ی سیاست ایران به عنوان یک «منجی» و «رهبر جدید اصلاحات» وارد فضای انتخابات ریاست جمهوری شده است نه تنها آن کشتارها را محکوم نکرده است که حتی اشاره ای کوچک به آن نیز نکرده و در جواب دانشجویان دانشگاه کرمان و بابلسر که از او نسبت به کشتار دسته جمعی زندانیان سیاسی در دهه ی شصت سوال کرده بودند آنها را تلویحا به «کفر» و «الحاد» متهم کرده و جلسه را ترک کرده است.
چرا اصلاح طلبان از پاسخگویی به سوالات درباره کشتارهای دهه ی شصت طفره می روند؟
به این برگهای کتاب قطور تاریخ دقت کنید:
* در سال ۶۰ پس از کشته شدن بهشتی و قدوسی، عبدالکریم موسوی اردبیلی، ریاست دیوانعالی کشور و شورای عالی قضایی را به عهده داشت. در همین دوره سید حسین موسوی تبریزی یکی از شقاوت پیشه‌ترین چهره‌‌های رژیم، پست دادستانی کل انقلاب را یدک می‌‌کشید. وی خود شخصاً در شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی شرکت می‌کرد و به سمت متهمان شلیک می‌کرد. او جدا از جنایاتی که در سیاهترین روزهای دهه‌ی ۶۰ مرتکب شد، کسی است که نقش اصلی و اساسی در پرونده‌ی سینما رکس آبادان و سرکوب جریان «خلق مسلمان» و طرفداران آیت‌الله شریعتمداری در تبریز داشت. جملات زیر تنها یکی از رهنمودهای او به نیروهای رژیم است:
«یکی از احکام جمهوری اسلامی این است که هر کس در برابر این نظام امام عادل بایستد کشتن او واجب است. و زخمی‌اش را باید زخمی‌تر کرد که کشته شود… این حکم اسلام است. چیزی نیست که تازه آورده‌ باشیم.»
(سید‌حسین موسوی‌تبریزی کیهان ۲۹ شهریور ۱۳۶۰)
چنان‌چه ملاحظه می‌کنید فرمان زجرکش کردن بیمار و مجروح را موسوی تبریزی حامی میرحسین موسوی می‌داد. وی در همان روزها در تلویزیون رژیم حاضر شده و به صراحت عنوان می‌کرد کسانی که در خیابان‌ها و درجریان تظاهرات ضد رژیم دستگیر می‌شوند را نیاز نیست به محکمه بیاورند، اگر دو پاسدار شهادت دهند همان‌جا می‌توانند حکم اعدام او را اجرا کنند.
* در سال ۶۱ پست دادستانی کل کشور به آیت الله یوسف صانعی رسید که هم‌ اکنون از مراجع تقلید اصلاح‌طلب‌های رژیم و از حامیان موسوی است.
* در سال ۶۴ پست دادستانی کل کشور به پدر معنوی «اصلاح‌طلب‌« های حکومتی یعنی سید محمد خوئینی‌ها رسید که باز هم از حامیان موسوی است. سید محمد خوئینی‌ها در دیماه ۶۷ مدعی شد که ما از بالارفتن اعدام‌ها نگران نمی‌شویم. در دوران کشتار ۶۷ همچنین سید محمد موسوی بجنوردی یکی دیگر از حامیان میرحسین موسوی، عضو شورای عالی قضایی بود.
* اولین رئیس شورای سرپرستی زندان‌ها ابوالقاسم سرحدی‌زاده بود که امروز از حامیان موسوی است. پس از او مجید انصاری رئیس سازمان تازه تأسیس زندان‌ها شد. مجید انصاری یکی از نزدیکان موسوی و مشاوران وی در انتخابات اخیر است. در دوران کشتار ۶۷ نیز اسماعیل شوشتری رئیس سازمان زندان‌ها بود که در کابینه خاتمی و رفسنجانی وزیر دادگستری بود
* در دوران ابتدایی دهه ۶۰ و تا دیماه ۶۳ اوین و دستگاه سرکوب را هر دو جناح رژیم اداره می‌کردند. بخش ۲۰۹ اوین و یا اطلاعات سپاه پاسداران یکدست در اختیار جناح مقابل موتلفه یعنی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی قرار داشت.
در این بخش از جنایات، فریدون وردی‌نژاد( در خاطرات رفسنجانی از او به عنوان مهدی‌نژاد نام برده می‌شود)، محسن آرمین، سعید حجاریان، محسن میردامادی، محمد عطریانفر، الویری، فیض‌الله عرب سرخی و … شرکت داشتند. بخش ۲۰۹ اوین اگر بیش از دادستانی انقلاب اسلامی و موتلفه در جنایت و خونریزی دست نداشته باشد کمتر نداشته است. تمامی افراد وابسته به مجاهدین انقلاب اسلامی در سرکوب و جنایت دهه‌ی ۶۰ دست داشته و نقش مهم و اساسی در ایجاد ارگان‌های سرکوب رژیم داشته‌‌اند. مصاحبه حسین فدایی یکی از اعضای بنیانگذار این سازمان را بخوانید به صراحت در پاسخ به سوال پرسشگر که می پرسد: « آغاجری، صادق نوروزی، سلامتی بازجو بودند؟» می‌گوید: «از همه گروه‌های سازمان به طور غیرمستقیم یا مستقیم با اینکار درگیر بودند .» همه‌ی افراد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی دست در خون داشتند. از مخملباف بگیرید تا بهزاد نبوی.
* محسن آرمین، نایب رئیس مجلس ششم (مجلس اصلاحات) و یکی از مهره های مهم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی (یکی از گروه های ۱۸ گانه ی دوم خرداد) برادرش محمود را در زندان شکنجه کرده بود.
* وزارت اطلاعات و امنیتی که آیت‌الله منتظری به صراحت می‌گوید: «روی ساواک شاه را سفید کرده» توسط موسوی و دولتش سازماندهی و راه‌اندازی شد. الویری (شهردار اصلاح طلب تهران) پیگیری آن را در مجلس دنبال می‌کرد و سعید حجاریان (عضو جبهه ی مشارکت) نماینده دولت برای دفاع از لایحه در مجلس بود. معاونت‌های این وزارتخانه از امین زاده (عضو دولت خاتمی) گرفته، تا عباس عبدی (گروگانگیر سفارت آمریکا و متهم پرونده ی نظر سنجی )، از نعیمی فرد گرفته تا علی ربیعی (نماینده ی ویژه خاتمی در پرونده ی قتلهای زنجیره ای)، از تاجیک گرفته تا … همگی از جناح اصلاح‌طلب‌های بعدی بودند.
* یکی از مراکز سرکوب در سال‌های اولیه دهه‌ی ۶۰، اطلاعات و امنیت نخست‌وزیری ( نخست وزیر وقت میرحسین موسوی) بود که توسط خسرو تهرانی اداره می‌شد و عناصری چون تقی محمدی و … آن را هدایت می‌کردند.
* سرکوب و ایجاد جو خفقان در دانشگاه به ابتکار موسوی و جناح همراه او بود. در طول سالهای نخست وزیری میرحسین موسوی چندین و چند بیانیه و بخشنامه در رابطه با نوع پوشش و حجاب زنان، دختران، دانشجویان و کارمندان زن ادارات صادر شد. به دستور میرحسین موسوی بدترین برخوردها را با زنانی که به ادارات مراجعه می‌کردند صورت گرفت که حتی در زمان محمود احمدی نژاد هم شاهد آن برخوردها نبودیم.
* در جریان کشتار سال ۶۷ برنامه‌ ریزی این جنایت بزرگ به عهده‌ی وزارت اطلاعات دولت میرحسین موسوی بود. پورمحمدی (وزیر کشور دولت احمدی نژاد و یکی از عاملا اصلی قتلهای زنجیره ای که به همراه فلاحیان و اژه ای برنامه ی نظام برای قتل نویسندگان و دگر اندیشان را به اجرا در آورد) یکی از اعضای اصلی هیئت کشتار زندانیان، نماینده وزارت اطلاعات کابینه‌ی او (میرحسین موسوی) بود.
* محتشمی رئیس کمیته صیانت آرا که نمایندگی موسوی را هم یدک می‌کشد یکی از مدافعان این کشتار بزرگ بود.
* محسن دعاگو و هادی خامنه ای (برادر خامنه ای و عضو مجلس اصلاحات و مدیر مسئول روزنامه ی اطلاعات) که امروز از سینه‌چاکان موسوی هستند در زمره‌ی بازجویان اوین بودند. دعاگو با اسم مستعار محمد جواد سلامتی دست در خون و شکنجه‌ی بسیاری داشت.
* و اما سید محمد خاتمی!
مهندس بازرگان در تاریخ ۱۵ مهرماه ۱۳۶۰ در مجلس شورای اسلامی نطق نیمه‌ تمامی را ایراد کرد و به اعدام‌های بی‌رویه و کشتار‌های بی‌حساب و کتاب اعتراض کرد. سخنرانی او با شعارهای دیوانه وار «مرگ بر بازرگان» نمایندگان مجلس که «اصلاح‌طلب» های حکومتی اکثریتشان را تشکیل می‌دادند مکرراً قطع شد. عاقبت وقتی بازرگان به این جمله رسید که «مصیبت‌بارتر از همه و حاصل خشونت‌ها و بی‌رحمی‌ها افزوده شدن ناراضی‌ها و انتقامخواهان و برگشت‌کنندگان از انقلاب و دین است و حیثیت و حقانیت اسلام که در دنیا لکه‌دار می‌کند…» مورد هجوم خلخالی و چند نماینده‌‌ی «خط‌ امامی» که بعداً اصلاح‌طلب‌ ها را تشکیل دادند قرار گرفت و با کتک او را از پشت تریبون پایین آوردند. سید محمد خاتمی از فرصت استفاده کرد سه مقاله در روزنامه کیهان بر علیه بازرگان و در دفاع از کشتارهای بیرحمانه سال ۶۰ نوشت. خاتمی خطاب به بازرگان که خیرخواهانه خواهان توقف اعدام‌ها شده بود نوشت:
«آقای بازرگان!
بسیاری از کسانی که امروز در همین دادگاه‌های انقلاب ( که مورد اعتراض شمایند) تنها به خاطر دفاع از اسلام و پاسداری از دست‌آوردهای انقلاب اسلامی، شب و روز زحمت می‌کشند. انسان‌هایی سرشار از عاطفه و رحمتند، اما مسئولیت اسلامی و تعهد انسانی‌شان و نیز فرمان خدا، آنان را وا می‌دارد که قاطعانه در برابر آدمکشانی که موجود انقلاب و جمهوری اسلامی را به خطر انداخته‌اند، بایستند و فساد را از ریشه برکنند. »
خاتمی حاضر نشد نه متن سخنرانی بازرگان را در کیهان چاپ کند که لااقل مردم بدانند او به چه چیزی پاسخ می‌دهد و نه پاسخ مهندس بازرگان به سه مقاله‌اش را انتشار داد.
سید محمد خاتمی، در مقاله‌های سه‌گانه‌اش مدعی است که: چرا دادگاههای انقلاب قاطعیت لازم را در برابر مخالفان به خرج نداده اند و از این که ریشه فساد را از بیخ و بن نخشکانده اند اعتراض می‌کند. وی از مهندس امیرانتظام با عنوان «جاسوس و مزدور آمریکا» نام می‌برد. ترور انور سادات ریاست جمهوری مصر را اقدامی انقلابی و اسلامی و غیرتمندانه معرفی می‌کند. مهندس بازرگان را به داشتن «نگرش آمریکایی» متهم می‌کند و از بنی صدر به عنوان دیکتاتوری نام می‌برد که «آمریکا همه امیدش را به وی بسته بود» مقاله خاتمی مملو از انواع و اقسام طعنه، توهین‌ و تحقیر نسبت به زنده‌یاد مهندس بازرگان است. بعید می‌دانم احمدی‌نژاد امروز این‌گونه قضاوت کند.
* سید محمد خاتمی در تقدیر از لاجوردی (سلاخ و شکنجه گر معروف زندانهای جمهوری اسلامی که یکی از افتخاراتش تجاوز به چندین و چند دختر باکره و جلوگیری از رفتن آنها به بهشت است) او را شهید و « سرباز سخت کوش انقلاب و خدمتگزار مردم» معرفی کرد.
***
سخنی با حامیان سبز موسوی
جمع کثیری از نوجوانان و جوانان گرد هم آمده اید تا به محمود احمدی نژاد «نه»! بگویید. گرد هم آمده اید تا به نماینده ی راستین خامنه ای یعنی محمود احمدی نژاد بگوئید که : «او باید برود»! در خیابانها جمع می شوید و به نشان اتحاد خود پارچه های سبز رنگ به خود می بندید. شما ایرانی می خواهید آزادتر، ایرانی می خواهید بدون ترس و وحشت، ایرانی نه به رنگ سیاه که به رنگ طبیعت، به رنگ زندگی، ایرانی با هوایی برای نفس کشیدن، ایرانی به رنگ سبز اما از آن‌هایی که دهه‌ی سیاه ۶۰ را به خاطر دارند سوال کنید، از آن‌هایی که دوران «سیاه» حاکمیت موسوی و حامیانش را به یاد دارند سوال کنید، آیا سیاهتر از آن دوران را هم به خاطر دارند؟ به بخشنامه‌های دولت موسوی توجه کنید، چه کسی رنگ‌های شاد را از مردم دریغ کرد؟ غیر از دولت موسوی؟ چه کسی رنگ‌های تیره و کدر را باب کرد؟ غیر از دولت موسوی؟ چه کسی رنگ‌های سیاه، قهوه‌‌ای، سرمه‌ای و طوسی را برای زنان پسندید و آن را اجباری کرد؟
شما امروز از آزادیهای چند روز قبل از انتخابات استفاده می کنید و در خیابان جمع می شوید بر ضد حکومت و محمود احمدی نژاد فریاد می کشید. شما به طرفداری از میرحسین موسوی در خیابانها دست می زنید و جیغ می کشید اما آیا به یاد دخترانی هستید که در دوران میرحسین موسوی در زیر شکنجه دست و پا می زدند و هنگامی که دست و پا بسته به آنان تجاوز می کردند از ته دل جیغ می کشیدند؟
فریاد هر دو نسل فریادی علیه دیکتاتوری و استبداد است. فریاد هر دو نسل فریادی علیه تمام پلیدیهای حاکم است. فریاد نسلی که از کشته های آنان پشته ساختند فریاد مبارزانی آگاه علیه قداره بندان تاریخ بود و فریاد ناآگاهانه شما نوجوانان و جوانان فریادی از سر اعتراض به همه ی محدودیتها اما در حمایت از قداره بندان دیروز تاریخ است.
بر عکس آنچه در گوش شما زمزمه می کنند که رای ندادن= رای دادن به احمدی نژاد است، رای ندادن ما نه گفتن به جعل تاریخ است. رای ندادن ما پاره کردن نقاب از صورت جنایتکاران دیروز است. رای ندادن ما نه گفتن به ماهیت کثیف و تغییر ناپذیر نظامی است که ریشه هایش در خون ده ها هزار مبارز گمنام این سرزمین سیراب شده است. رای ندادن ما نه گفتن به سانسور است. رای ندادن ما نه گفتن به ولایت فقیه است. رای ندادن ما نه گفتن به نظارت استصوابی است. رای ندادن ما نه گفتن به حجاب اجباری است. رای ندادن ما نه گفتن به ظلم و ستمی است که به اقلیتهای قومی تحمیل شده است. رای ندادن ما نه گفتن به منجیان پوشالی است. رای ندادن ما یکسان دانستن نقاب داران و بی نقابان است. رای ندادن ما زنده نگه داشتن نام و یاد کسانی است که به وحشتناک ترین شیوه های حیوانی در زندانهای جمهوری اسلامی شکنجه شده و غریبانه تیر باران و اعدام شدند. رای ندادن ما یادی است از صاحبان گورهای بی نام و نشان در سرتاسر خاک این سرزمین. رای ندادن ما رسوا کردن آنان است که با دروغهایشان شما را می فریبند.
بیژن کرامتی
تهر
رضا پهلوی:با ثابتی ارتباطی ندارم و شکنجه را کاملا محکوم می‌کنم +فیلم

با ثابتی ارتباطی ندارم و شکنجه را کاملا محکوم می‌کنم؛ «آلترناتیو سازی»
پچ پچ کردن پشت درهای بسته نیست

رضا پهلوی در گفتگویی اختصاصی با خودنویس تاکید کرد که با پرویز ثابتی
ارتباطی ندارد و شکنجه‌های اعمال شده در دوران پهلوی و بعد از آن را هم
محکوم می‌کند. او همچنین در باره آلترناتیوسازی گفت: «باید به شکل شفافی
با این مساله برخورد کنیم. امروز در عصری زندگی می‌کنیم که همه هم میهنان
باید در جریان تمام اقدامات باشند. قضیه «پچ پچ» کردن پشت درهای بسته
نیست. قضیه از قبل یک طومار بستن و به جامعه تحمیل کردن نیست.»


با حضور محدود و تلفنی پرویز ثابتی در برنامه افق صدای آمریکا، بحث
ارتباط این مقام سابق امنیتی با رضا پهلوی سر زبان‌ها افتاد. عدم تکذیب
این ارتباط در سال ۲۰۰۶ بعد از انتشار گزارش «نیویورکر» باعث افزایش
گمانه‌زنی‌ها شد. به همین مناسبت با رضا پهلوی گفتگو کردم.


از رضا پهلوی در باره طرح شکایت از سید علی خامنه‌ای به خاطر نقش او در
نقض گسترده حقوق بشر به عنوان مسوول نظام پرسیدم. او گفت: «او باید
پاسخ‌گو باشد و این باعث می‌شود که خیلی خود را مستقیما در تیررس نبینند
و بتوانند از این طریق راه بازگشت به جامعه را پیدا کنند. وگرنه اگر
بخواهیم همه را محکوم کنیم، کار مشکل می‌شود.»


آقای پهلوی در باره نقض حقوق بشر در زمانی که پادشاه ایران همه
مسوولیت‌ها را داشته و ساواک ناقض حقوق بشر بوده گفت: «اگر از یک دید
تاریخی بخواهیم به نقد بگذاریم و بخش‌هایی که سازمان امنیت فراتر از حیطه
مسوولیتش عدول کرده و کارهای خلاف  قانون و حقوق بشر انجام داده، باید
محکوم کرد، اما در حالت آنی، برخورد با وضعیت کنونی است، اما بازنگری
تاریخی باید انجام بگیرد.»


رضا پهلوی گفت که ایجاد گفتمانی که منتهی به بررسی واقعیت‌ها می‌تواند
باعث التیام خواهد شد. او همچنین توجیه غیر منطقی گذشته و اشتباهات رخ
داده نظیر شکنجه را محکوم کرد.


رضا پهلوی، در ارتباط با بحث‌های طرح شده در مورد رابطه‌اش با پرویز
ثابتی تاکید کرد که رابطه‌ای با او ندارد و گفت: «یک بار در جلسه‌ای
ایشان را دیده بودم، و دو بار هم در اوائل جنگ اطلاعاتی از سوی ایشان
داده شده بود. اما ایشان جزو کادر من نیستند، مشاوران من اکثرا (۹۰٪) بین
۲۵ تا ۴۵ ساله هستند، ما در کارهای اطلاعاتی وارد نشده‌ایم و بیشتر در
زمینه شبکه‌های اجتماعی فعالیت می‌کنیم و من نیازمند یک مسوول اطلاعاتی
نیستم.»


او همچنین درباره نظرش در باره شکنجه که در زندان‌های دوران پهلوی از سوی
ساواک اعمال می‌شده گفت: «من شخصا خیلی تاسف می‌خورم که این اتفاق افتاد
و هنوز هم دارد در کشورمان اتفاق می‌افتد.  مقصرش هر که هم باشد، من
مخالف سرسخت هر نوع شکنجه هستم. شکنجه بر خلاف تمام اصول بشری است. در
خیلی از کشورها و سازمان‌های اطلاعاتی سعی می‌کنند که در بعضی از موارد
خاص قابل توجیه باشد، حتی اگر بدانید یک نفر اطلاع خاصی داشته باشد از یک
بمب که ممکن است جان بسیاری را بگیرد...حد شکنجه را چگونه می‌توان تعیین
کرد؟ به محضی که اصل شکنجه را تایید کنید، تا ته آنرا باید بروید و
نمی‌توانید حد برایش قائل باشید. آیا می‌توانیم نظامی داشته باشیم که
شکنجه در قوانینش باشد؟ آن زمان توجیه سازمان امنیت (ساواک) چه بود؟
توجیه در مورد بعضی فعالان مسلحی بود که علیه حکومت جنگ‌های چریکی
مسلحانه می‌کردند، مثل سازمان مجاهدین و چریک‌های فدایی خلق. درست که جنگ
سرد بود، اما با وجود این، من نمی‌توانم قبول کنم و شخصا محکوم می‌کنم.
فکر می‌کنم همه هم میهنان باید این مساله را محکوم کنند. ما نمی‌توانیم
اساس شکنجه را به عنوان یک اصل در یک جامعه مترقی قبول کنیم.»


رضا پهلوی در باره مباحثی مثل «شورای ملی» و «کنگره ملی» و
«آلترناتیوسازی» گفت:


من شخصا توجه‌ام در تشکیل شدن نهادی است که بتواند  که بتواند عهده‌دار
تقسیم بندی کار و هماهنگی ایجاد کردن در حرکت‌هایی است که باید در ایران
اتفاق بیافتد، در جهت خواست جمعی که اکثر طیف‌های سیاسی به آن رسیده‌اند
و آن هم برگزاری انتخابات آزاد است. بنابرین باید تقسیم کار صورت بگیرد،
عده‌ای در کنفرانس‌ها شرکت می‌کنند و پروژه و نظر می‌دهند.


اقای پهلوی ادامه داد: «باید به شکل شفافی با این مساله برخورد کنیم.
امروز در عصری زندگی می‌کنیم که همه هم میهنان باید در جریان تمام
اقدامات باشند. قضیه «پچ پچ» کردن پشت درهای بسته نیست. قضیه از قبل یک
طومار بستن و به جامعه تحمیل کردن نیست»


لازم به ذکر است که تشکیل کنفرانس‌های در بسته‌ای در لندن و پاریس و
نهایتا استکهلم با اعتراض‌هایی به خاطر نحوه تشکیل و عدم دعوت از
گروه‌های مختلف و نیز سو تفاهم بر سر نوع «آلترناتیوسازی» روبرو شد.


رضا پهلوی در باره امکان برگزاری انتخابات ازاد در شرایط کنونی که رژیم
ایران تن به گفتگو و آّزادی انتخابات نمی‌دهد گفت: «باید در یک فرایند
نافرمانی مدنی و به دور از خشونت بتوانیم نهایتا به این خواست برسیم و
اینجا است که می‌توانیم از خودی و جهانیان بخواهیم که حمایت کنند.»
رضا پهلوی در مورد امکان حمله نظامی به ایران گفت: «ادامه سیاست هسته‌ای
رژیم از یک سو ممکن است مملکت را به نقطه‌ای باریک و شرایط خطرناکی
برساند که ریسک حمله نظامی به ایران را افزایش می‌دهد. در چنین شرایطی،
رژیم باید تغییر روش اساسی بدهد که بعید می‌دانم چنین کند چون از خط
برگشت عبور کرده است.» آقای پهلوی در باره امکان حمله اسرائیل گفت:
«احتمالا حمله در ۶ ماه یا یک سال آینده کمتر از ۵۰٪ می‌بینم، اما خطر
اینجاست که اگر وضعیت وخیمی برای کشور بیاید، خود رژیم باعث تحریکی بشود
که منجر به حمله نظامی شود...تا الان سیاست غرب این بوده که رژیم را
وادار به بازگشت به میز مذاکره کنند. اما مشکل از خود رژیم است که برای
بقای خود نیاز به بحران دارد. مساله‌ هسته‌ای هم را هم کنار بگذاریم،
مسائل دیگری است. آقای خامنه‌ای هم خوب می‌داند که اگر روی مساله هسته‌ای
کوتاه بیاید، مسائل دیگری مثل «حقوق بشر» پیش می‌آید و رژیم از درون
خواهد پاشید...بعید می‌دانم که اگر رژیم به سلاح هسته‌ای دست یابد، بعید
می‌دانم بخواهد علیه اسرائیل استفاده کند. می‌خواهد تکیه‌گاهی داشته باشد
که تا از این طریق هژمونی منطقه‌ای‌اش را جایگزین کند و خودش را مدت‌ها
حفظ کند، اما می‌تواند به تروریسم هسته‌ای هم منتهی بشود....مشکلی که من
با این سیاست‌ها[حمله نظامی به ایران] دارم این ست که دنیا از یک طرف
عاصی شده که چرا دیپلماسی جواب نداده و می‌خواهند به سراغ حمله نظامی
بروند....من سال‌ها است که می‌گویم چرا مردم ایران را فراموش کرده‌اید و
چرا روی این مردم سرمایه‌گذاری نمی‌کنید، مردمی که خواهان پایان این
وضعیت هستند و دولت مسوولی می خواهند که به سراغ ترور نمی‌رود و تهدیدی
برای دنیا نیست. اما این مساله باید به دست مردم ایران باشد نه از طریق
فشارهای خارجی. جمهوری اسلامی سر میز مذاکره نخواهد آمد.»

http://www.youtube.com/watch?v=t12mONF61NQ&feature=player_embedded
===================
نوروز ماندگار است تا ایران پایدار است


کی رسد روز و شود چیره بر این ظلمت تار


که پیاده است در آن حق و ستمکار سوار

زیر خاک است گل، زینت گلدان ها خار

فقر می باردش از هر در و دیوار


سرنوشت همه بازیچه ی مشتی عیار


آخر ای هموطنان


سال تان باد به صد سال فرحبخش


هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟!


دیده به هر سو که بیفتد سایه ی فقر سیه کرده زمین


زن غمین، مرد غمین، بچه غمین، پیر غمین


وه، که تا سرتاسر این ملک ستم دیده ی زار


نفسی نیست دهد مژده ز ایام بهار…


نوروز، کهن ترین جشن کهن ترین همبودگاه و تمدن جهان است.

جشنی که خاور و باختر و توران و ایران و انیران نمی شناسد.

همه به آن دل می بندند و از آمدنش شادان می شوند.

اگر سالگشت زمان –نوروز- این والاترین و قشنگ ترین جشن ملی و جهانی را
با یک همنوازی و ارکستر آواها و صداها و شنیدنی ها و رنگ ها و نگاره ها و
دیدنی ها مانند کنیم، بهار، آغاز دیگر-گشت شگفت زمین و زمان بیدار-باش
بهاری از خفتگی و خمودگی زمستانی رستنی ها و روییدنی ها را باید فرنشین،
سرپرست و رهبر این هم نوازی و ارکستر بنامیم.

فرهنگ ایرانی، آمیزه ی زیبایی ها، دوستی ها، شادی ها، برابری ها و
مهربانی هاست.

درون مایه ی این فرهنگ، شادی و جشن است؛ جشن از ریشه ی "یسن"ِ اوستایی،
"شادی اندیشه برانگیز" و همراه با سامان را می رساند.

نوروز، سالار جشن های ایران آریایی و همه ی مردمان با فرهنگ و صلح جو و
انسان دوست جهان است.

نوروز، یار دیرین و دیرپای بهار، لبخند سرشتی جهان زیبای زمینی است.

نوروز و بهار، چه زمستان سرد و زمهریر سخت و شب های دراز بخواهد و چه
زمستان-ستایان و شب-پرستان، کوردلانه و تاریک منشانه بخواهند یا نخواهند،
می آید و در سرشت، آزمونِ استواری در برابر افتادگی ها، فریادها حنجره ها
هوارها در برابر سینه ها سیل ها سکوت ها و شادترین آرمان ها در برابر
غبار غریب غم ها است.

نوروز و بهار، استاد ناامیدان برای امیدواری و امید-دهنده ی زندگی-بخشی
و قهرمان دشمن-ستیزی و دشمن مرگ-اندیشی است.

پیام اندرونی دیگری نوروز بهاری و بهار نوروزی، صلح-اندیشی و باور به
آرمان آرامش جهانی است.

تخت جمشید، سینه ی هنوز تپنده و تابان و بی تاب و بیدار سرآمدان برگزاری
نوروز، نگاره هایی را بازتاب می دهد که در آن نمایندگان سرزمین های
گوناگون کشور بزرگ ایران (ساتراپی ها) پیشکش ها و دهش های نوروزی خود را
با لبخندی بر لب و شادی در دل، به پیشگاه شاه مرکزی، می آورند.

همه چیز بوی دوستی و مهر می دهد، شمشیر و شرارت و خشم و خشونت و جُنگِ
جَنگ بر سر دارایی ها و چشم دوزی به آنها هرگز دیده نمی شود.

نوروز، که چکیده ی فرهنگ شاد ایران است، شالوده اش صلح و دوستی و
بازتابش در تخت جمشید هنوز روشن ترین گواهی است.
* * *

  شگفتا که با این همه زیباگویی، آنچه به فرزندان سرزمین سرآمدان و
آورندگان این همه زیبایی و شادی و دوستی رسیده، غمی است که از قلب ها خون
چکان است.

هنوز بلبلان بیدل از بهار دلکش می سرایند و مرغان سحر ناله سر می دهند،
اما بغض هم چاشنی آوازشان می شود. حتا اگر بغض ها را ببلعند صدایش غم را
از چامه و چکامه و ترانه می تکاند.

"بهار دلکش" و "مرغ سحر" را هنوز مردمان بیدار دل ایران زمین بزرگ زمزمه
می کنند، چرا که مردمان آبادیمان، هنوز در تشنگی یک جرعه شراب آزادی و
آرامش اند.

سینه ی بی تابِ یعقوب-وار ِ یوسف-ندیده ی مادران و حدقه ی چشمان بر حلقه
ی در سپید و مات مانده ی کودکان انتظار؛ جاهای خالی کنار خوان های هفت
سین؛ هفت سین هایی که به سین سکوت هم آراسته می شوند. سکوت از...

زندان ها، دیوار ها، دارها، مرگ ها، گورستان ها، جوان مردهای جوان مرگ،
غربت ها، فرقت ها، انتظارها، ندیدن ها، نداری ها، گرسنگی ها، حسرت ها و
غبطه ها، شرمندگی ها، بغض های فرو خورده شده با شکلات، فرو بلیعدن ها،
خنده های زورکی، شادی های الکی، گریه های پنهانی... سین های ناخواسته ی
سفره ی نوروزی هستند که ایرانیان را هنوز در ایران مانده در بند می
رنجاند.

اما شاید، آینه و شمع هفت سین، امیدی را بازتاب دهند:

گر سوختنم باید، افروختنم باید...

ساختنم نشاید! پذیرفتنم نباید...


خویشاوندی ناخجسته و ناگسسته ی ایرانیانِ در سرشت شاد و ایرانِ در
آمیخته با جشن، با درد و داغ و درفش، همزاد بیدادگری بیگانگان از تازیان
تا نازیان اسلامی است، با این حال ناله و فریاد و ویله از بیدادگری ها،
با افزار جشن ها، پیروزی ها برای ایرانیان آورده؛ بخوانید گفتار زیر را:

"وقتی که سپاهیان «قتیبه»، سیستان را به خاک و خون کشیدند، مردی چنگ
نواز، در کوی و برزن شهر –که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنایت های
«قتیبه» قصه ها می گفت و اشک خونین از دیدگان آنان که باز مانده بودند،
جاری می ساخت و خود نیز، خون می گریست... و آنگاه، بر چنگ می نواخت و می
خواند:



«با این همه غم،

در خانه ی دل،

اندکی شادی باید،

که گاهِ نوروز است...»"
* * *

نوروز نزدیک است و همه جا حتا در دل های زندانیان سیاسی بازتاب می یابد
تا باور به پایان شب و سرما و خواب را همچنان زنده نگه دارد.

جای همه ی آنان، حق طلبان و آزادی خواهان که زبانشان را به نیشتر آزادی
بر سر اهل استبداد کوباندند، خالی اما سبز سبز و بهاری بهاری است. و مگر
می شود فراموششان کرد؟

و دوستی نوشته بود:

"نوروز بر پدران شرمنده از خانواده هم فرخنده باد!"

نوروز ِ درونمان، آنگاه جلوه و جلا می یابد که به ندای درون و وجدانمان
گوش بدهیم و چشمان کودکی را از شادی درخشان و خندان سازیم...

نوروز، جشن پایداری در برابر تیرگی ها، بیداری در برابر ستم ها، باور به
پیروزی گریز ناپذیر روشنایی بر تاریکی ها و افروختن کورسوی امید در دل
تاریک ترین نومیدی ها، بر همه ی انسان های حق دوست، انسان باور و صلح جوی
جهان به ویژه ایرانیان و پارسی زبانان شاد باد...

نوروز پایدار است تا یک جوانه باقی است... .

ستم ناپایدار است تا ایران زنده است...


===

نوروز؛ جشن همنوازی، نوزایی و آزادی

سروش سکوت

(1391 خورشیدی خیامی)
=